| من و بابک | |
|
پنجشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٧
رییس بزرگ و رییس کوچک
امروز جلسه کل گروه با رییس بزرگ بود. رییس کوچک ده دقیقه قبلش خیلی هول هولی و سریع با همه گروه مرور کرد که چی میخواد بگه و همه توجیه باشند. دو دقیقه قبل جلسه یه تک پا رفتم دم اتاقش و بهش گفتم یک جمله کلیدی دیگه رو هم تو متن صحبتهاش همون اول بگنجونه. قبول کرد و بعد رفتیم پایین. تو اتاق کنفرانس دو تا صندلی خالی مونده بود. یکی درست روبروی رییس بزرگ و یکی هم اون ته ته سالن. من صندلی روبروی رییس بزرگ رو انتخاب کردم. از دست رییس کوچک حال میکنم. آدم باهوشیه. دو عنصر اصلی موفقیت در کار (از دید من) یعنی حاضرجوابی و حضور ذهن رو داره. در حین صحبتهاش یکجا رییس بزرگ یکهو به طور غیر منتظره یک سوال ازش پرسید. رییس کوچک با اینکه جا خورده بود اما سریع خودش رو جمع کرد و با زرنگی هر چه تمامتر سوال رو از سر خودش وا کرد و پاسش داد به من. در جواب رییس بزرگ گفت: «این سوال خوبیه. اما به جای اینکه من جوابش رو بدم (حالا انگار جوابش رو میدونست. عمرا اصلا آمادگی ذهنیش رو نداشت) بذارید از بابک بخوام که جواب این سوال رو بده.» خلاصه تریپ اینو گذاشت که بله من با اینکه جواب اینو میدونم ولی دیگه حالا خوب نیست همش رو هم من حرف بزنم و حالا بذاریم این قسمت رو یک نفر دیگه برونه. خلاصه انداختش گردن من که مثل خودش اصلا آمادگی نداشتم و درست روبروی رییس بزرگ نشسته بودم. منم شروع کردم اول چند تا جمله دو پهلو و کلی گفتن تا یک کم زمان بخرم و در همین حین به مغزم فشار میاوردم که اولا دلایل فلان موضوع رو به خاطر بیارم و بعد از بین اونها برجسته هاش رو تحویل رییس بزرگ بدم. دو تاش یادم اومد و روشون مانور دادم ولی سومیش نه و اینجا بود که رییس کوچک که دیگه با توضیحات من موتورش راه افتاده بود سومیش رو هم پروند و منم تو هوا گرفتمش و قضیه ختم به خیر شد. رییس بزرگ نمونه بارز یک مدیر خبره و در عین حال پخته است. در عین حال که سوالهای هوشمندانه میپرسه اما خیلی خونسرد و آروم بهت گوش میده به طوریکه آدم اصلا این حس رو نداره که داره استنطاق میشه و جواب پس میده.
پ.ن: از آهنگ Donde Estan Corazon انریکو خوشم میاد. ترجمه اش میشه "اونها کجان؟ دل من" (where are they? my heart). کلیپش هم بد نیست. شعرش در مورد فلش بک به خاطرات خوب گذشته است که در زندگی هر کس وجود داره و دیگه برنمیگردند. این آهنگ از آلبوم جدیدشه که همین پنج روز پیش اومد به بازار. فیلتریها برن اینجا
:مطلب را به بالاترین بفرستید
یکشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٧
واشنگتن دی سی
سلام مجدد! من برگشتم. این مدت که ننوشتم دلیلش اینه که سرم خیلی شلوغ بوده. از یک طرف کارم تو شرکت زیاده که طول هفته ام رو پر میکنه و از طرف دیگه جاذبه های این شهر زیاده که آخر هفته سرم رو گرم نگه میداره. واشنگتن دی سی جای دوست داشتنی هست. کلی باهاش حال میکنم. خوبیش اینه که هر بخش این منطقه (خود واشنگتن و یا حومه و اطرافش) یک فرمه. همچون داون تاون شهرهای بزرگ آمریکا تو خود واشنگتن رستوران و بارهای باحال از ملیتهای مختلف زیاد هست. غذای ایرونی هم هست. مغازه ایرونی هم داره که میشه ازش سبزی خوردن دبش خرید و نون و پنیر و سبزی تناول کرد! یک کم پایین تر تو ویرجینیا فرمش متفاوته. مدل اروپاییه بیشتر تا آمریکایی. پر است از مغازه های کوچیک کوچیک از بوتیک گرفته تا اغذیه فروشی و کافی شاپ. یکجورایی مثل تهران. حالا این چرا خوبه؟ چون تو آمریکا خیلی جاها نیست که مغازه های کوچک هنوز ورشکست نشده و در حضور شرکتها و فروشگاههای زنجیره ای بزرگ از دور خارج نشده باشند. پدیده ای به نام بوتیک تو آمریکا مفهوم نداره. همه جا در انحصار فروشگاهای مارکهای معروفه مثل بنانا ریپابلیک، گپ، اکسپرس، تامی، کلوین کلاین و ... و یا فروشگاههای زنجیره ای بزرگ. اینه که شما تو هر شهر آمریکا بروید و پا تو مراکز خرید اصلی بذارید دوباره هی همون مارکها و فروشگاهها رو می بینید. قضیه کافی شاپ هم به همین صورت. استارباکس پدر همه رو درآورده. اینجوری یک نوع یکسان سازی در همه جا هست که من خوشم نمیاد. در مقابل اگه یک بوتیک پیدا کنید میشه لباسهایی متفاوت رو اونجا پیدا کرد که مثلا طرف از اروپا جنس آورده. یا بعضی وقتها دل آدم از استارباکس و شیرینیهای یکنواختش خسته میشه. یک چیز متفاوت میخواد. یک کافی شاپ از اون نوع ها که تو تهرون هست که هر کدوم یکجور شیرینیهای مخصوص به خودشون رو دارند و .... . خلاصه تو محله جورج تاون واشنگتن دی سی و همینطور منطقه الکساندریا در ویرجینیا پر است از بوتیک و مغاره های کوچک و کافی شاپ که هنوز اون بافت سنتی رو حفظ کرده اند. از نظر طبیعی هم اینجا زیباست. با کمی رانندگی به خلیج چیزاپک میرسی که ساحل قشنگی داره. یک پل بزرگ و عظیم هم توی مایه های پل سانفرانسیسکو رو آب زده اند که از بالای اون منظره آب خیلی قشنگه. دار و درخت و جنگل هم این دور و اطراف زیاد هست که البته من هنوز به اونها نرسیده ام ولی تو برنامه ام هست. خلاصه برنامه آخر هفته های من کشف سوراخ سنبه های طبیعی تفریحی فرهنگی و هنری واشنگتن و اطرافش هست. خلاصه از نظر من اینجا جای ایدآلی برای زندگیه. در ضمن نکته جالبتر آب و هوای معتدلشه که در عین حالیه چهار فصل سال رو می بینی اما آب و هوای وحشی با سرما و سوز وحشتناک (مثل شیکاگو) نداره.
:مطلب را به بالاترین بفرستید
سهشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٦
ignore
بزرگترین تنبیه برای کسی که از نظر روحی و احساسی به آدم بد کرده چیه؟ کسی که آنقدر غیر نزدیک نیست که بشه به مساله اهمیت نداد و در عین حال بار اولش هم نیست که پا رو از خط قرمز فراتر گذاشته و در واقع مساله نوعی سوء استفاده در میونه. بدترین کیفر کدومه؟ انتقام؟ نفرت؟
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٠٦ ق.ظ توسط من و بابک به باور من سنگین ترین کیفر برای چنین فردی اینه که شما کم محلی (به قول آمریکاییهاignore) بکنیدش. یعنی او رو ندید بگیرید انگار که اصلا این بابا وجود خارجی نداره. گویی که او رو ریز می بینید و یا اصلا نمی بینید. نفرت ورزیدن بیهوده است و به نوعی برای این آدم یک موهبته. عین عشق ورزیدن میمونه. چون باعث میشه که فکر و ذکر شما دائم مشغول او باشه. - از دستش خیلی ناراحتم. بعد این همه خوبی حقش نبود اینجوری باهام رفتار میکرد. - از زندگیت حذفش کن. بیخیالش شو. - بک چند وقت دیگه بهش زنگ میزنم و ..... - نه. بهش زنگ نزن. - آخه میدونم چی بهش بگم و چه جوری حالشو بگیرم. - ببین! هیچ چیز براش بدتر از این نیست که ببینه بر خلاف گذشته دیگه بهش اهمیت نمیدی و ignore کردیش. اگه بهش زنگ بزنی خلاف این رو ثابت میکنی و دیگه حالا خیلی مهم نیست که بعدش چی بهش بگی. حتی اگه یک بند پای تلفن فقط بهش فحش بدی! :مطلب را به بالاترین بفرستید
دوشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٦
آشنا
همه زود دلشون میخواد خودشان رو دوست بنامند. شاید چون دوستی یک ارزشه. یک مفهوم مثبت و آرامش دهنده است و خب کیه که دست دوستی رو پس بزنه؟ اما دوست آدم یک تعریف و مشخصاتی داره که بر مبنای آن خیلیها در زمره دوستان جای نمیگیرند بلکه فقط آشنا هستند. مثل خیلی از آنهایی که تو رو توی اورکات خودشون اضافه کرده اند و یا اونهایی که تو رو فقط چند بار دیده اند.
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٤۳ ق.ظ توسط من و بابک - تو هر وقت دلت خواست میتونی بیای اینجا. - به چه بهانه ای؟ رقص یا غذا؟ - هیچی. بهانه نمیخواد. - نمیشه. - چرا؟ فقط برای اینکه همدیگر رو ببینیم چون دوستیم. - نه. ما آشنا هستیم و دو تا آشنا برای دیدن هم بهانه میخوان. :مطلب را به بالاترین بفرستید
شنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٦
?who knew
ث یک لحظه چشمش تو لیست پیغام ها به یک نام دور آشنا خورد. اولین عشق زندگیش. برگشت و با ماوس روش کلیک کرد: "I miss you" براش نامفهوم می نمود. در تمام این سالها هیچگاه از هم خبر نداشتند. طی این مدت کل ارتباطشون محدود میشد به یکی دو ایمیل که رد و بدل کرده بودند و یکبار چند سال قبلتر که غیر منتظره و کوتاه برای تولدش بهش زنگ زده بود. چند تا پیغام پایین تر باز هم از همان نام بود. تعجب زده بازش کرد. « I'm sorry I hurt you. I can understand it more now» به خودش گفت این پیامها یعنی چی؟ چرا الان براش اینها رو فرستاده؟ یعنی واقعا خواسته خیلی ساده حرف دلش رو بزنه؟ آیا تنهاست؟ الان چی جوابش رو بده؟ اصلا درسته جوابی بده؟ چرا میگه now ؟ ممکنه اخیرا تو یک ماجرای عشقی این بار خودش بازیچه شده و ناخودآگاه یاد ث افتاده؟ و یا شایدم منظورش اینه که الان «پخته» شده؟ یا اینکه اصلا هیچکدام اینها نیست و فقط داره روی ث hit میکنه؟ دلیلش هر چی که میخواد باشه از جسارتش خوشش اومد. از اینکه حرفش رو زده. حتی اهمیت هم نداده که ث ممکنه الان تو یک رابطه جدی باشه و اینکه چطور واکنش نشون بده. یادش افتاد که او همیشه اینطور بوده. غیر خطی و بی قید و بند. سعی کرد بیشتر گذشته رو به خاطر بیاره. اما ذهنش یاریش نمیکرد. به جز چند اسلاید مبهم و کمرنگ چیزی به نظرش نرسید. فکر کرد چه مسخره است که این جملات هیچ حسی رو درش بر نمی انگیزه. یادش اومد سالها قبل چقدر دلش میخواست این جملات رو بشنوه. همان موقع که «دچار» شده بود و با خودش کلنجار میرفت که او رو فراموش کنه، اما نمیتوانست. در نظرش آمد تمام اون لحظاتی از بهترین سالهای زندگیش که در فکر او گذرانده بود. تمام اون کارهایی که به خاطر او کرده بود. از همه اونها چی مونده؟ اون عشق پر شور کجاست؟ اون با هم بودنها و دوست داشتنها و حالا حتی نمیتونست او رو یک دوست بنامه. خیلی کم پیش میاد آدم به یک نفر باجنبه بر بخوره که حتی بعدش بتونه قضایا رو بی مشکل جلو ببره و همچنان دوست باقی بمونه. مرگ دوستی ها و نزدیک شدن ها همواره غم انگیزه. هیچ کس وقتی تو اوج هست، حضیض به ذهنش خطور رو نمیکنه. همیشه همین بوده. هیچ کس اون موقع که داغه به فراق فکر نمیکنه. هیچ کس اون موقع نمیدونه. کی میدونه؟ کی میدونست؟
پ. ن: آهنگ Who knew از Pink درباره پایان دوستی هاست. خودش تو یک مصاحبه گفته «شما با یکی دوست نزدیک هستید و سه سال بعد یک دفعه می بینی که دو ساله از طرف خبری نداری. چه اتفاقی افتاده؟ این غم انگیزه.» البته من از کلیپش خوشم نمیاد. تو شعرش میگه: «اون موقع اگه کسی بهم میگفت که فقط سه سال دیگه تو نخواهی بود، من جلوش می ایستادم و کنارش میگذاشتم. چون فکر میکردم اونها همه اشتباه میکنند و من بهتر میدونم. چون تو میگفتی «همیشه». کی میدونست؟». به نظرم گل آهنگ چند ثانیه آخرشه که ملودی پس زمینه نمود بیشتری داره و خیلی زیبا تموم میشه.
If someone said three years from now :مطلب را به بالاترین بفرستید
شنبه ۱٥ دی ،۱۳۸٦
سطح انرژی و سوء استفاده احساسی
در علم شیمی میگفتند که هر یک از الکترون هایی که در اتم به دور هسته میگردند در یک سطح انرژی خاص قرار دارند. تغییر سطح انرژی برای الکترونها (رفتن به مدارهای بالاتر و یا پایین تر) به سادگی میسر نیست و مستلزم دفع و یا جذب انرژی است. سطح انرژی رو میشه برای آدمها هم مدل کرد. سطح انرژی آدم ترکیبی از دانش و تجربه فردی و مبین نوع دید او و رفتارش هست. برای آدمها هم همچون الکترونها تغییر سطح انرژی همینطور الله بختکی و بی دلیل رخ نمیدهد. یعنی رسیدن طرف به سطوح بالاتر انرژی نتیجه یک پروسه است مثل مطالعه فردی مسافرت و یا با روبرو شدن با آدم هایی در مسیر زندگی که تاثیر ماندگاری در مسیر زندگی انسان میگذارند. همه آنهایی که از ایران مهاجرت کرده اند تغییر سطح انرژی فردی را در خود دیده اند. چرا که از کشوری بسته (بسته یعنی داشتن تمامی قید و بندهای بیهوده و بی منطق چه ناشی از فرهنگ مردمان و چه تحمیلی از سوی حکومت) پا به محیطی آزادتر گذاشته و دنیایی متفاوت را تجربه کرده اند. میزان تغییر فرد هنگامیکه وی بعد سالها دوری از ایران به کشور بازمیگردد (دست کم برای خودش) بیشتر نمایان میگردد. از طرف دیگر یک خارجی مثلا آمریکایی هم که ممکن است تحت تاثیر تبلیغات یکجانبه تصور درستی از ایران ندارد پس از سفر به ایران دید بهتری از مردم و فرهنگ آنها داشته و در مرتبه بالاتری از سطح انرژی قرار میگیرد. لپ کلام آنکه آدمی که سطح انرژی بالاتری دارد دیدش بازتر است. در زندگی قید و بندهای کمتری دارد. انتقاد پذیر است. زود نمی رنجد و در شوخی کردن با جنبه تر است. برای مثال مقایسه کنید جنبه شوخی کردن تلویزیونی را در ایران و آمریکا. دو تا از پر بیننده ترین برنامه های تلویزیونی آمریکا مال Jay leno و David letterman است که هر شب (به جز آخر هفته) به روی آنتن میرود و کارشان دست انداختن و شوخی کردن با هر اونچه که شما فکرش را بکنید هست. از اتفاقاتی که افتاده تا شخصیتهای معروف مثل هنرپیشه ها سیاستمداران و حتی افراد غیر معروف مثل آدمهای کوچه و خیابان. هیچ کس هم فرداش صداش در نمیاد که بله توهین شد و الخ. در همین انتخابات ریاست جمهوری قبلی از یک کمدین معروف دعوت شده بود که در حضور بوش و خیلی آدمهای دیگه با بوش شوخی کنه که جناب رییس جمهور رو قشنگ شست. حالا شما یک دهم این شوخی ها رو تو تلویزیون ایران مثلا با یک دکتر بکنید. فرداش جامعه پزشکان اطلاعیه میدهند که توهین شد. یک پلیس سر چهارراه رو نشون بدید که رشوه گرفت. ناجا اطلاعیه میده که توهین شد. هنوز هم کاریکاتور کشیدن نوعی توهین تلقی میشه. انتقاد از فلان مسئول مساوی با زیر سوال بردن حکومت و دین و خدا تلقی میشه..... نکته آخر آن که همه ما در مراحل زندگی بسته به محیط و جامعه ای که در آن رشد کرده ایم و همچنین تجارب شخصی خودمون در سطوح انرژی متفاوتی قرار داریم که این سطوح در طول زندگی دائما تغییر میکنه. اما من میگم رویکرد همه آدمها - خودآگاه یا ناخودآگاه - رفتن به سطوح بالاتر انرژیه. همه میرن بالاتر فقط زمان می بره. (یک زمانی تو همین مملکت خودمون بالا رفتن از دیوار سفارت یک افتخار تلقی میشد. الان خود کسی که این کار رو کرده هم بهش اعتقادی نداره!) حالا ربطش به سوء استفاده احساسی چیه؟ من میگم توی این مقاله سوء استفاده احساسی باید یک پیش شرط رو در نظر گرفت و اون این که طرف وارد رابطه با کسی باشد که سطح انرژی هر دو برابر یا در یک بازه قابل قبول نزدیک به هم قرار گیرد. چرا که اگر سطح انرژی دو نفر اختلاف زیادی داشته باشد دخیل دانستن سوء استفاده احساسی در مشکلات اون رابطه درست به نظر نمیرسد. به بیان دیگر اگر من نوعی آدم بسته تری باشم ممکن است از خیلی رفتارهای طرف مقابل ناراحت بشوم و یا آنها را تعبیر به توهین و تحقیر کرده و او را متهم به سوء استفاده احساسی نمایم حتی وقتی که آن آدم با خلوص نیت تمام سعی خود را میکند. مقصر کیست؟ من یا او یا هیچکدام؟ منشا اختلاف تفاوت سطوح انرژیست و اینکه من کمی زود به اون آدم برخورده ام چرا که در آینده وقتی با گذر زمان در سطوح انرژی دیگری قرار گرفتم با مرور گذشته ممکن است فکر کنم که آن زمان اشتباه میکردم. یا حتی بعدها در روابط بعدی خود همانها که زمانی موجب رنجشم بود را ناخودآگاه در طرف مقابلم بجویم و یا از او مطالبه کنم! پ.ن: داشتم دنبال کلیپ های Jay leno میگشتم این رو دیدم. شما فهمیدید این خانم نامزد دختر شایسته چی گفت؟ :مطلب را به بالاترین بفرستید
چهارشنبه ۱٢ دی ،۱۳۸٦
دخترها بهتر عمل میکنند
من فکر میکنم دخترها در زمینه روابط اجتماعی (شامل روابط خانوادگی، دوستی، فامیلی و حتی زناشویی) از پسرها بهتر و سنجیده تر عمل می کنند. صد البته به این نکته واقفم که بر هر اصل کلی همواره استثنائاتی مترتب است و من بالشخصه دختر هایی رو دیده ام که در این مورد خیلی ضعیف بوده اند و یا پسرهایی که خیلی خوب. اما اینجا حرف من یک بحث کلی است و صرفنظر از استثناها اگر برآیند رفتاری پسرها و دخترها را در نظر بگیریم در مجموع مطابق معیارهای هوش احساسی (Emotional Intelligence) حداقل در سه زمینه دریافت احساسات (Perceiving Emotions) و فهم احساسات (Understanding Emotions) و استفاده از احساسات (Using Emotions) دخترها بهتر از پسرها عمل می کنند . دریافت احساسات به معنای توانایی تشخیص (Detect) احساسات در صورت، کلام و یا رفتار خود و طرف مقابل است و در واقع سنگ بنای اولیه هوش احساسی است زیرا که واکنش رفتاری فرد بسته به این است که چه چیزی به عنوان ورودی گرفته است. فهم احساسات هم توانایی درک و فهم زبان احساسات و روابط پیچیده بین آنهاست. از آنجا که این سه توانایی نقش بسیار موثری در مدیریت روابط اجتماعی فرد با اطراف خود بازی میکند،
به نظرمیرسد که دخترها در زمینه روابط اجتماعی تواناترند به گونه ای که
گاه از حیث پختگی و باتجربه رفتار کردن عملکرد یک دختر بیست و چند ساله با
یک مرد سی و چند ساله قابل قیاس است. این پدیده ربطی به باهوش و زرنگ بودن فرد ندارد و بیشتر نشات گرفته از نوع رفتار جمعی دخترها با یکدیگرست. دخترها بر خلاف پسرها خیلی زیاد با هم درد دل و تبادل نظر میکنند. در بسیاری موارد آنقدر به هم نزدیک میشوند که حتی در زمینه خصوصی ترین مسائل خود با هم صحبت میکنند و از تجربه های همدیگر آگاه میشوند. یک دختر در مواقع بحران به راحتی میتواند در مقابل دوست دختر خود گریه کند و از او حمایت روحی و مهمتر از آن کمک فکری بگیرد. در حالیکه پسرها هیچگاه پیش هم گریه نمی کنند و در اغلب موارد می بایست خود به تنهایی و صرفا با تکیه بر آگاهی و تجربه خود تصمیم بگیرند، چرا که پسرها هرگز در زمینه مسائل جزئی خصوصی خود در آن حد و اندازه دخترها با هم حرف نمیزنند. در واقع عملکرد پسرها در حوزه روابط اجتماعی نتیجه خرد فردی است در جالیکه عملکرد دخترها نتیجه نوعی خرد جمعی است، جمعی از دوستان و آدمهای «نزدیکی» که دخترها به تناسب موقعیت و سن خود از همان اوان کودکی همواره گرد خود داشته اند و نقش موثری باز شدن دید و افق فکری و آگاه تر کردن آنها داشته است. نوع و کیفیت صمیمیت روابط دو دختر نزدیک به هم به گونه ای است که هیچ چیز پوشیده نمی ماند و طرف «با تجربه» تمامی دانسته ها و تجربیات خود (و دوستان نزدیک به خود) را هلپی در اختیار طرف «بی تجربه» میگذارد. کارول گیلیگان روانشناس، فمینیست و نویسنده آمریکایی می گوید: « مردم همیشه عادت داشتند به بچه ها هنگام بازی سر بزنند و بگویند پسرها دارند فوتبال بازی میکنند و دخترها نشسته اند و هیچ کاری نمیکنند. اما اینطور نبود که دخترها کاری نمی کردند. آنها داشتند با هم حرف می زدند. آنها درباره دنیا با هم صحبت می کردند و بدین ترتیب آنها در مورد آن متبحر (متخصص) شدند به شکلی که پسرها نشدند. »
¤ نوشته شده در ساعت ٧:۱۱ ق.ظ توسط من و بابک People used to look out on the playground and say that the boys were playing soccer and the girls were doing nothing. But the girls weren't doing nothing - they were talking. They were talking about the world to one another. And they became very expert about that in a way the boys did not. -Carol Gilligan :مطلب را به بالاترین بفرستید
دوشنبه ۱٠ دی ،۱۳۸٦
شب سال نو
فردا شب سال نو میلادی آغاز میشه. سال 2007 یکی از پر ماجراترین سالهای زندگی من بود. آرزو میکنم که سال جدید برای خودم، نزدیکان، دوستان و شمایی که اینجا را میخونی سال خوبی باشه. قبل کریسمس هم تو شرکت مراسمLuncheon بود. اینجا رسمه که آخر سال قبل کریسمس تو شرکتها یک روز رو اعلام میکنند و اون روز از طرف شرکت به همه ناهار میدهند و مراسمی مثل کادو دادن و غیره برپاست که بهش میگن Luncheon و هر شرکتی روزش رو خودش تعیین میکنه. البته نه اینکه کار اون روز کلا تعطیل باشه بلکه یک چند ساعتی از ظهر به بعد مراسم هست و بعدش ملت برمیگردن سر کار. البته شرکت ما یک مراسم مفصل دیگه هم بیرون گرفت که در اون همه کارمندان به همراه خانوادشون به صرف شام و مشروب و رقص دعوت بودند. خلاصه که این به نظرم سنت حسنه ایست و خوبه که تو ایران هم پیاده بشه و دم عید رییس شرکت ملت رو به مناسبت نوروز یک چلوکبابی بده!
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٥۳ ق.ظ توسط من و بابک امسال ماز جبرانی تو لاس وگاس برنامه داشت و من رفتم. این آدم واقعا کارش درسته! کلی از ته دل خندیدم. خیلی خوبه که یک سری خصوصیات ایرونیها رو مسخره میکنه. ای کاش چند تا کمدین اینجوری تو ایران بودن که به یک سری خصوصیات بد فرهنگی ایرونیها گیر میدادند و مسخره میکردند. باور کنید تاثیر بازدارندگی این تو جامعه ای مثل ایران از صد تا برنامه آموزشی قویتره. البته که لازمه اش اینه که جنبه شوخی ملت هم بالا بره و فرداش یکی از اینور و یکی از اونور داد و قال راه نندازند که توهین به فلان فرد و یا مقدسات و یا بهمان شد! یک بخش اولش رو با دوربین فیلم گرفتم. اینجا ببینید. (فیلتریها اینجا رو ببینند) متاسفانه بخش دومش که خیلی خنده دار تر هم بود رو نتونستم فیلم بگیرم چون حافظه دوربین پر شده بود. اون چند روز دم کریسمس لاس وگاس از ایرونی موج میزد. خیلی آمده بودند. پنچ تا کنسرت بود و من سه تاش رو رفتم. کنسرت های ایرانی لاس وگاس از نظر کیفیت خیلی بهتر از جاهای دیگه آمریکاست چون اونجا سالنهای خوبی داره و آدم هم زیاد میاد و برای برگزارکننده از نظر اقتصادی هم صرف میکنه که توی یک سالن حرفه ای کنسرت بندازه. امکانات صدا نورپردازی و تصویر خیلی عالی و در حد کنسرتهای خارجی بود. (البته فقط یکی کنسرتها را شب آخر در هتل پاریس انداخته بودند که امکاناتش خیلی بد بود) این آهنگ خاطره ها از بنیامین پای ثابت دی جی ها برای رقصه اما به نظرم این آهنگ یک مقدار خام هستش. یعنی شعر و ریتم ترانه خوب هست اما صدای بنیامین نازک و زنانه است و تنظیم سازها هم اصلا خوب نیست. این آهنگ خیلی بهتر از اینها میتونسته تنظیم و اجرا بشه. (تو لاس وگاس مایکل این آهنگ رو هم اجرا کرد از اصلش بهتر بود!) جهت مقایسه ترانه یالا از آرش رو در نظر بگیرید: با اینکه شعرش چند جمله ساده و پیش پا افتاده است و چیز خاصی نداره اما صدای قوی با تنظیم خوب سازها یک کار خوب خلق کرده...آرش تو لاس وگاس هم اجرا داشت. نکته جالب در مورد این آدم اینکه همش یک جوری بالا و پایین میپره انگار زیر پاش فنر کار گذاشتن. در این شب سال نو این آهنگ رو اینجا گوش کنید و یک قری بدید! (فیلتریها اینجا) :مطلب را به بالاترین بفرستید
جمعه ٧ دی ،۱۳۸٦
روابط پیچیده انسانی (از نوع ایرونی)
پیمان از س خوشش میاد. س هم از ت. ت اینو میدونه اما به روی خودش نمیاره. خودش رو میزنه به یبسی. چون نمیخواد قدم بعدی رو برداره. نه اینکه س رو دوست نداشته باشه. فقط دلش نمیخواد باهاش وارد چیزی غیر از دوستی که الان دارند بشه. در عین حال س از پیمان هم بدش نمیاد اما پر واضح است که ت رو ترجیح میده ولی چون از طرف ت مطمئن نیست نمیخواد پیمان رو هم از دست بده. جلوی ت از پیمان فاصله میگیره تا به ت اینو نشون بده که بین اونها هیچ چیزی نیست تا که ت «بیخیال» نشه. اما ت از احساس خودش مطمئنه و نمیخواد س به خاطر (توهم) او پیمان رو رد کنه.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:۱٠ ق.ظ توسط من و بابک پیمان داره با س میرقصه. ت هم دوست داره با س برقصه اما نمیخواد بهش پیام غلط بده و در ضمن کار و بار پیمان رو هم خراب کنه که حالا بعد مدتها فرصت پیدا کرده که س رو ببینه. یک لحظه با س چشم تو چشم میشه. تو نگاهش میبینه که میخواد ت بره ازش تقاضای رقص کنه. ت تو ذهنش میاد که الانه دو بازی کوچک در جریانه. بازی بین ت با س و همچنین بازی بین س با پیمان. هر سه تا هم اینو میدونن اما به روی خودشون نمیارن. پدیده ای که تو عالم خارج وجود نداره و یک ناظر چهارم نمیتونه از اون چیزی ببینه بلکه فقط تو ذهن اون سه تا آدمه و بس. ت سعی میکنه به سمت اونور نگاه نکنه. دچار یک جور تضاد اخلاقی شده. آیا این درسته که بره الان از س تقاضای رقص کنه و باهاش گرم بگیره و تا آخرش باهاش برقصه و کاسه کوزه پیمان رو بهم بریزه؟ آیا این اخلاقیه فقط برای اینکه خودش یک شب خوش تر باشه فرصت شکل گرفتن یک چیز جدیتر رو بین پیمان و س بگیره؟ خودخواهی نیست؟ اگه........... ت سرش رو برمیگردونه. س رو میبینه که از بین جمعیت میاد به طرفش و میگه: بیا برقصیم! ت لبخند میزنه و دیگه فکر نمیکنه. به خودش میگه: «گور پدر دنیا! اصلا شاید پیمان هیچگاه به س نرسه. در لحظه باش.» و میرقصه. :مطلب را به بالاترین بفرستید
پنجشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸٦
يلدا
این دو کلمه حرف حساب آقای شهردار کلی به من چسبید. زده تو خال! دیگه آش اونقدر شوره که صدای همه در اومده. من فکر کنم این آقای رییس جمهور میتونه ملقب بی کفایت ترین رییس جمهور ایران بشه. حتی در آینده هم فکر نکنم کسی مثل این بابا پیدا بشه. والله دیگه کاری نمونده که نکرده باشه. دست تحریمی ها درد نکنه که خوب آدمی رو آوردند و سر کار گذاشتند به همه اهدافشون هم رسیدند! مثلا به دنیا ثابت شد که حکومت ایران پشتوانه مردمی نداره چون تو انتخابات کم شرکت کردند ولی ما آخرش نفهمیدیم خلاصه این اثبات چه دردی رو از ما دوا کرد؟ شب یلدا مبارک. دیدن این عکس دل آدم رو آب میندازه! :مطلب را به بالاترین بفرستید
[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
